پاراگونه: داوینچی و ظهور فلسفه هنر مدرن(علم و نقاشی) | ||
| نشریه هنرهای زیبا: هنرهای تجسمی | ||
| سخن سردبیر، دوره 31، شماره 3، پاییز 1405، صفحه 5-10 اصل مقاله (264.7 K) | ||
| شناسه دیجیتال (DOI): 10.22059/jfava.2026.108254 | ||
| نویسنده | ||
| حسن بلخاری قهی* | ||
| استاد گروه مطالعات عالی هنر، دانشکده هنرهای تجسمی، دانشکدگان هنرهای زیبا، دانشگاه تهران،تهران، ایران. | ||
| چکیده | ||
| فلسفه و نظریة هنر، همواره در مرز میان «تفکر انتزاعی فیلسوفان» و «تجربة زیستة هنرمندان» در نوسان بوده است. در تاریخ اندیشة غربی، نظریة هنر غالباً بازتاب آرای فیلسوفانی معرفیشده که خود فاقد تجربة آفرینش هنری بودند اما شواهد تاریخی بیانگر آن است که بخش مهمی از بارزترین تحولات نظری هنر از جان و جهان خود هنرمندان برخاسته است. دورة رنسانس نقطة عطف این دگرگونی است؛ عصری که در آن، هنرمند از مقام یک کارگر مهارتورز (تخنه)1 به مرتبة یک متفکر، صاحبنظر و آفریننده تعالی مییابد. این سخن میکوشد با خوانش اثر برجستة لئوناردو داوینچی2، یعنی پاراگونه3 نشان دهد که چگونه داوینچی برای نخستین بار نقاشی را نه صرفاً یک مهارت، که دانشی عقلانی با مبانی نظری خاص آن معرفی میکند؛ دانشی که قادر است فلسفة درونی هنر را از دل ذات هنر پدید آورد. الف) لئوناردو داوینچی (۱۴۵۲–۱۵۱۹م.) را کهنالگوی «انسان رنسانس»4 میدانند؛ نقاش بزرگ و هنرمند همهچیزدانی که علاوه بر نقاشی، در معماری، مجسمهسازی، ریاضیات و هندسة زمانة خود صاحبنظر بود. هلن گاردنر5 (1926)در کتاب هنر در گذر زمان6 دربارة او مینویسد: «ذهن و شخصیت او فوقبشری به نظر میرسد، درحالیکه خودش مردی مرموز و دور از دسترس است.» همچنین جورجو وازاری7 (متوفی ۱۵۷۴م) که با نگارش کتاب زندگی هنرمندان8 نخستین تاریخ هنر غرب را نوشت( تقریباً همزمان با گلستان هنر قاضی احمد منشی در ایران) دربارة او میگوید؛ بزرگترین موهبتها گاه بهوسیلة تأثیرات آسمانی بر آدمیان فرومیبارد و گاهی فراتر از طبیعت، زیبایی و استعداد بیهیچ اندازهای در وجود یک انسان گرد میآید؛ بهگونهای که هر عمل او چنان رنگوبوی الهی دارد که آشکارا نشان میدهد موهبتی است عطاشده از جانب خداوند، نه چیزی بهدستآمده از راه هنر و کوشش بشری. همة مردم این حقیقت را در لئوناردو داوینچی دیدند؛ کسی که افزون بر زیبایی جسمانی، در تمام رفتار خود از لطفی بیپایان برخوردار بود و نبوغش چنان رو به کمال داشت که هر مسئلة دشواری را بهآسانی حل میکرد. (وازاری، جورجو، 1912/۱۴۰۱). در این میان، سخن وازاری اهمیت بیشتری دارد؛ زیرا او همعصر لئوناردو بوده و روایتی بیواسطه از شهرت و عظمت او ارائه میدهد؛ اما یکی از شگفتآورترین ابعاد کار داوینچی در روزگاری که هنرمندان بیشتر «اهل عمل و مهارت» بودند تا «اهلقلم و نظریه»، دستنوشتههای گرانسنگ او در باب نظریة هنر است. این آثار هم ظهور فلسفهای برآمده از درونِ خودِ هنر را نوید میدهد و هم نمایانگر تلائم نظریه و هنر یا اثر و نظر در جان و جهان این متفکر-هنرمند بزرگ رنسانس است. ازاینرو میتوان این دستنوشتهها را نخستین کوششهای تاریخ هنر غرب برای ظهور فلسفهای دانست که نه از بیرون هنر، بلکه از متن تجربة آفرینش هنری سر برمیآورد؛ فلسفهای که محصول تأمل خود هنرمند درباره ماهیت هنر است، نه صرفاً تأمل فیلسوفان درباره آن. از همین روست که لیونلو ونتوری9 (1936/1392) در کتاب تاریخ نقد هنر10 معترض میشود که چرا تاریخ فلسفة هنر، امثال داوینچی را نادیده میگیرد و نظریه هنری را صرفاً نزد فیلسوفان میجوید: «آلبرتی و داوینچی مهمترین نظریات هنری رنسانس را نوشتند، اما در تاریخ زیباییشناسی و فلسفه، اهمیت ناچیزی به آنها داده میشود.» ونتوری دربارة اثرگذاری داوینچی - که تاتارکیویچ11 (1970/1398) نیز در کتاب تاریخ زیباییشناسی12 بر نظریهپرداز بودن او تأکید دارد- مینویسد؛ ارزش نوین زیباییشناسیِ آلبرتی و لئوناردو در این است که تعاریفی تازه از هنر ارائه میدهند؛ تعاریفی متفاوت با «هنر بهمثابه تقلید از طبیعت» (ارسطو) یا «هنر بهمثابه اشراق الهی» (فلوطین). نزد آنان، هنرمند در خدا حل نمیشود، بلکه خود به آفرینندهای بدل میگردد که بهجای تقلیدِ صرف، مطابق اصول ذهن انسان به شناخت طبیعت میپردازد. هنرمند از طریق نقاشی، شناخت خود از طبیعت را با کار دست نشان میدهد... هنر برای خود هم وظیفة شناخت علمی قائل است و هم خود را اصلی روشنفکرانه میداند. ازآنجاکه طبیعت بهمثابة هدف هنر، جانشین خدا شده است، ذهن انسانی نیز همچون منشأ هنر، جانشین خدا میشود. اگر نظریهای مشابه را نمیتوان در اشعار رنسانس یافت، بدین علت است که به شعر و سخن همچون طرح و نگارگری، هدفی علمی داده نمیشود.» من نیز با ونتوری همداستانم که بخش مهمی از فلسفة هنر در اندیشه و عملِ خودِ هنرمندان جاری است و این تفکر باید به زبان درآید تا آیینة واقعیِ هنر باشد. این نگاه بیتردید به حقیقتِ هنر نزدیکتر است تا آرای فیلسوفانی که با روحِ و جان هنر بیگانهاند. ب) پاراگونه (Paragone) بهعنوان یکی از مهمترین متون نظری رنسانس، نام فصل نخست رسالة نقاشی13 داوینچی است که بهصورت مستقل نیز به چاپ رسیده است. ترجمهای از این اثر با عنوان پاراگونه: مقایسة هنرها (1817/1398) در ایران در دسترس است. دغدغة اصلی داوینچی در این متن، اثبات «علمبودن» نقاشی یا به تعبیر دیگر، عقلانیبودن آن است: «نقاشی امری ذهنی و فعالیتی عقلانی است.» این همان نگاهی است که میکلآنجلو نیز در همان دوران داشت: «من با ذهن خود نقاشی میکنم، نه با دست خود.» واژة پاراگونه در اصل از اصطلاح ایتالیایی Paragone به معنی «سنگ محک آزمایش طلا» گرفته شده است. ریشه این کلمه همچون بسیاری اصطلاحات علمی و آکادمیک غرب در زبان یونانی نهفته است . ریشه این واژه در یونان para به معنای در کنار یا پیرامون و konanبه معنای تیزکردن آمده یا در اصل «سنگ تیزکننده» مفهومی که مبنای معنای آن در فرهنگ رنسانسی ایتالیا شد. در اثر داوینچی، هرچند مفهوم «مقایسة هنرها» برجستهتر است، اما به نظر میرسد ناشرانی مانند گولیلمو مانتزی14 در سدة نوزدهم که این عنوان را بر متن نهادند، به معنای «سنگ محک» نیز نظر داشتهاند؛ چراکه داوینچی نقاشی را معیاری برای سنجش عیارِ دیگر هنرها میداند. پاراگونه در شکل فعلی خود شامل ۲۸ یادداشت کوتاه است که محتوای اصلی آنها اثباتِ علمیبودن نقاشی است. او یادداشت نخست را با پرسش «آیا نقاشی علم است یا نه؟» آغاز میکند و با بحثی کوتاه اما عمیق دربارة نقطه، خط و سطح، پایة علمی نقاشی را بنیاد مینهد. او اصول نقاشی را چنین برمیشمارد: «اصل نخست، نقطه است؛ اصل دوم، خط؛ سوم، سطح و چهارم، جسمِ پوشیده با سطح.» تسلط داوینچی بر هندسه و نظریههای نور و رؤیت (ازجمله مباحث انطباع و شعاع که پیشتر در کتاب معنا و مفهوم زیبایی در المناظر و تنقیح المناظر (1400) به آن پرداختهام) به او اجازه میدهد تا دانشواربودن نقاشی را اثبات کند. او در یادداشت دوم به مقایسة شعر و نقاشی میپردازد: «نسبت میان خیال و واقع، مانند نسبت سایه و جسم است؛ همین نسبت میان شعر و نقاشی نیز هست. شعر حروف را به کار میگیرد تا چیزها را در خیال آورد، اما نقاشی چیزها را چنان عرضه میدارد که چشم، تصاویر را گویی واقعی دریافت میکند.» عالمیت داوینچی در باب علوم زمانه خویش در نوشتار ششم با بحث در باب گستره علم نقاشی آشکار میشود (و این اصراری است که در کل متن پاراگونه ظهور دارد: علم بودن نقاشی) : «علم نقاشی همه رنگهای سطوح را در برمی گیرد و نیز اشکال اجسام پوشیده با آن سطوح را و نزدیکی و دوری اجسام را با درجات کوچکشدن خاص خودشان طبق درجات فاصله. این علم مادر پرسپکتیو15 است یعنی خطوط دیداری. پرسپکتیو سه جزء دارد...» کاملاً مشهود است که داوینچی در قرن پانزده میلادی جهد و سعی بلیغ در اثبات دانشوارگی نقاشی دارد و در این طریق از تمامی دانستههای علمی و فلسفی خود بهره میجوید زیرا در نوشتار هفتم با عنوان کارا مدترین علم و مایه سودمندیاش، به حس مشترک16 اشاره میکند ازجمله مهمترین مباحث ارسطو (350 ق.م/1393) در کتاب در باره نفس و مهمتر لئوناردو در این نوشته نقاشی را علمی بسیار شریف میداند که سودمندیاش در به حضور آوردن امر مقدس است؛ بهوقت پردهبرداری گروه بزرگی از مردم که آنجا گرد آمدهاند بیدرنگ به خاک میافتند و در برابر نقاشی نیایش میکنند و به درگاه کسی که در آن تصویر شده نماز میبرند تا سلامت ازدسترفته را بازیابند و به رستگاری جاوید رسند چنانکه گویی به چشم آنان چنین خدایی حی و حاضر است. این کلام داوینچی یادآور سخن مارتین هایدگر17 (1971/1396) در سرآغاز کار هنری18 است؛ بهواسطة معبد، خدا در معبد حضور دارد... به سبب آنکه در کار وی هم در ساختن آثار و هم در ساختن ابزارها پدید آوردنی روی میدهد که ضمن آن موجود از دیدار نمایی به حضوری پیش تواند آمد و اینهمه در میان موجود به خودرستهای برآمده روی میدهد. هنر را تخنه نامیدن بههیچوجه به معنای چیرهدستیِ محض نیست، بلکه این کنش از ذاتِ ابداع معنا میگیرد. آیا هایدگر در نظریة «حضور» و کشف حجاب19 اثر هنری، نگاهی به پاراگونه داشته است؟ البته هیچ سندی در این باب وجود ندارد اما شباهت میان تلقی او از «حضور» اثر هنری و سخن داوینچی درباره حاضرساختن امر مقدس، بسیار جالبتوجه و زمینهای برای پژوهشهای بعدی است. ج) سخن اول یک نشریة علمی باید شوقِ خواندن برانگیزد. ازاینرو، در طلیعة شمارة جدید نشریة هنرهای زیبا: هنرهای تجسمی، به همین مقدار بسنده کرده و خوانندگان گرامی را به مطالعة کتاب پاراگونه دعوت میکنم. هدفم از این یادداشت، علاوه بر معرفی اثر، تأکید بر این نکته بود که آثاری چون پاراگونه صرفاً رسالهای در دفاع از نقاشی نیست، بلکه یکی از نخستین کوششهای بزرگ برای تأسیس فلسفة درونی هنر است؛ فلسفهای که از متن تجربة هنرمند برخاسته و هنر را نه صرفاً یک مهارت که امری عقلانی و معرفتی میداند. از این منظر، داوینچی نهفقط یک هنرمند بزرگ بلکه از نخستین نظریهپردازان مدرن فلسفة هنر محسوب میشود هرچند به قول ونتوری تاریخ هنر غرب بدان بیاعتنایی کند. در شمارة آینده به مقایسة نقاشی با موسیقی و مجسمهسازی بر پایه همین اثر خواهم پرداخت. إنشاءالله | ||
| کلیدواژهها | ||
| پاراگونه؛ علم بودن نقاشی؛ فلسفه هنر رنسانس؛ لئوناردو داوینچی؛ نظریه هنر | ||
| مراجع | ||
|
| ||
|
آمار تعداد مشاهده مقاله: 5 تعداد دریافت فایل اصل مقاله: 9 |
||